یکشنبه سیزدهم آبان 1386
101 سوال از زبان فارسی 2
ادامه مطلب
یکشنبه سیزدهم آبان 1386
101 سوال از زبان فارسی 2
ادامه مطلب
چهارشنبه دوم آبان 1386
چهارشنبه دوم آبان 1386
چهارشنبه دوم آبان 1386
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385
منزوي شاعري از تبار گمنامان
منزوي شاعري از تبار گمنامان
من نمي دانم چرا شاعران ما در دوران زندگي خود گمنام مي مانندو پس از مرگ مشهور مي شوند يکي از اين شاعران حسين منزوي زنجاني است که ادبيات معاصر به ويژه غزل امروزي او را هرگز از خاطر نخواهد برد. من در طول يک سال و اندي که بر روي غزل هاي ايشان به عنوان پايان نامه کار کردم نه تنها از غزلهايش دلزده نشدم بلکه هر روز شيفته تر شدم.مطالب زير گوشه اي از علاقه ي منزوي را به استاد مسلم غزل؛ حافظ شيرازي نشان مي دهد که از همان پايان نامه اخذ شده است.
تسلط و مهارت حافظ در غزلسرايي باعث شده است که دامنهي نفوذ و تأثير او تا روزگار ما نيز کشيده شود، شايد کمتر غزلپردازي ميتوان سراغ گرفت که بعد از حافظ به نوعي تحت تأثير او قرار نگرفته باشد.
حافظ در غزلهاي منزوي نيز جايگاه والايي دارد و بسيار مورد توجه او بوده است، به صراحت ميتوان ادعا کرد که هيچ شاعري به اندازهي حافظ در شعر و انديشهي منزوي تأثيرگذار نبوده است.
حافظ در شعر منزوي اسطورهي سخنپردازي است؛ اسطورهاي که در بيان زيباييها هيچکس همپاي او نيست:
- من هيچ حافظ ار بنشيند به وصف تو بايد سيه کند همه هرجا که دفتريست
( حنجرهي زخمي 58)
- حافظ شيراز مگر وصف جمال تو کند وصف نيارست يقين ورنه غزلهاي منت
(از خاموشيها 69)
غزلهاي حافظ آنچنان براي منزوي زيباست که او گاهي زيبايي معشوق را نيز به آن تشبيه ميکند:
- عصير دفتر حافظ، شراب شيرازي چه هستي آخر کاينگونه گرم و گيرايي
(حنجره زخمي 35)
- تعبير بيتي بلند از غزلهاي حافظ مصداق نقشي بديع از تصاوير ماني
(حنجره زخمي 45)
منزوي در مواردي بيتي کامل را از حافظ تضمين کرده است، پيداست که در اين صورت غزل او نيز بر وزن و قافيهي غزل حافظ است:
- خواجه که وام ميدهد، لطف تمام ميدهد حسن ختـام ميدهـد شعـر مرا براي تو:
"خاک درت بهشت من مهر رخت سرشت من عشق تو سرنوشت من راحت من رضاي تو"
( از شوکران 122)
که بيت دوم آن تضميني است از شعر حافظ
گاهي هم فقط مصرعي از غزلهاي حافظ در ميان غزلها گنجانده شده است:
- "ميان عشق و معشوق فرق بسيار است" نياز با من اگر ناز با تو خواهد بود
(از شوکران 156)
که مصرع اوّل اين بيت عيناً از حافظ تضمين شده و حتّي مفهوم مصرع دوم نيز از همين بيت برگرفته شده است:
- ميان عشق و معشوق فرق بسيار است چو يـار ناز نمـايد شمـا نيـاز کنيد
و در بيت زير نيز:
- گر سنگ از اين حديث بنالد عجب مدار پاسخ رسيد چون زدم از خواجه فال تو
(از شوکران246)
مصرع اوّل از اين بيت حافظ تضمين شده است:
- گر سنگ از اين حديث بنالد عجب مدار صاحبدلان حکايت دل خوش ادا کنند
و در ابيات زير :
- از خواجه به نيتي که ميداني فالي زدهام تو نيز نيت کن
گل بي رخ يار خوش نباشد آه اي يار بهار را ضمانت کن
(از کهربا94)
مصرع اوّل بيت دوّم از اين بيت حافظ تضمين شده است:
- گل بي رخ يار خوش نباشد بي باده بهار خوش نباشد
و در بيت زير :
- "شب تاريک و بيم موج و گردابي چنين هايل" چه چشم روشني فانوس راهم ميشود امشب
(با عشق 194)
مصرع اول آن از اين بيت حافظ است:
- شب تاريک و بيم موج و گردابي چنين هايل کجـا دانند حـال ما سبکبـاران سـاحلها
علاوه بر اين تضمينهاي عيني، گاهي نيز به ابياتي برميخوريم که بيت يا مصرعي از حافظ با اندکي تغيير در آنها گنجانده شده است و يا مضمون و محتواي بيت و گاهي نيز وزن و قافيهي غزلي از حافظ اقتباس شده است. ابيات زير نمونههايي از اين گونه ابيات است که نشان ميدهد منزوي به طور مستقيم يا غيرمستقيم به حافظ نظر داشته است:
حافظ:
- خوش چمني است عارضت خاصه که در بهار حسن حـافظ خـوشکلام شد مرغ سخن سـراي تو
منزوي:
- اي تو گل و تو در بهار حسنت دل مـرغ سخـن سـراي عشقت
(حنجره زخمي 164)
حافظ:
- اهل نظر دو عالم در يک نظر ببازند عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد
منزوي:
- داو نخستين به نقد جان زدهام من عـاشقم آري و پاکبـازترينـم
(از خاموشي ها30)
حافظ :
- وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم که در طريقت مـا کـافري است رنجيـدن
منزوي:
- کافـري است رنجيدن در طريقت عشّـاق لاف عشق و رنجش؟ نه يار من نه اين يار است
(خاموشي ها63)
حافظ:
- از صداي سخن عشق نديدم خوشتر يادگاري که در اين گنبد دوار بماند
منزوي:
- با من بخوان که غلغله در گنبد افکنيم از نغمهاي که خوشتر از آن يادگار نيست
(از خاموشيها68)
حافظ: - عشق من با خط مشکين تو امروزي نيست دير گاهي است از اين جام هلالي مستم
منزوي:
- گفتم دلا نه مهر تو تازه است و امشبي روز نخست عاشق و ديوانهش آمدي
(از خاموشيها 69)
حافظ :
- شهر خالي است ز عشاق بود کز طرفي مردي از خويش برون آيد و کاري بکند
منزوي:
- کس جز تو ز خود برون نميآيد کاري که ز عاشقان جهان خالي است
(از خاموشيها 106)
حافظ :
- شاهد آن نيست که مويي و مياني دارد بندهي طلعت آن باش که آني دارد
منزوي:
- با همان آني که پنداري خود از روز نخستين شعر گفتن را به حافظ داد تلقين خواهد آمد
( از شوکران36)
- از موي و ميان پر است شهر ما از آن تهي و ز شاهدان خالي است
(ازخاموشيها 107)
- اکنون به يمن تو هر شاهدي بندهي ماست آن چيست، اي عشق ما با تو از بيش از آن هم گذشتيم
(از کهربا 121)
- نيست جز جلوهي ناگفتني عشق، آنچه حافظش مهر کنايت زده و آنش گفت
( با عشق 66)
حافظ :
- گريهي حافظ چه سنجد پيش استغناي عشق کاندرين طوفـان نمـايد هفت دريـا شبنمي
منزوي:
- آن کس که هفت بحر به چشمش چو شبنمي است دريــاي پر خـروش تـرا بيـکرانـه گفت
( از شوکران 136)
حافظ :
- از لعـل تو گر يـابم انگشتري زنهـار صد ملک سليمانم در زير نگين باشد
منزوي:
- به بوسه حکم وصال مرا موشّح کن که آن نگين سليمان که گفتهاند اين است
(از کهربا 63)
حافظ :
- ديگران قرعهي قسمت همه بر عيش زدند دل غم ديدهي ما بود که هم بر غم زد
منزوي:
- از شـاديام مپرس که من نيز در ازل همراه خواجه قرعهي قسمت به غم زدم
( از کهربا 177)
حافظ :
- فرشته عشق نداند که چيست اي سـاقي بخواه جام و شرابي به خاک آدم ريز
منزوي:
- "فرشته عشق نداند" که گفت؟ اينک تو فرشتهي همه هستي به عشق دادهي من
( از کهربا 163)
حافظ :
- ماجراي من و معشوق مرا پايان نيست هر چه آغـاز ندارد نپـذيرد انجــام
منزوي:
- پايان رنجهـاي من و تو؟ مپـرس آه! چيزي که ابتـداش نبود انتها نداشت
( از کهربا 175)
حافظ :
- دلفريبان نبـاتي همـه زيور بستند دلبر ماست که با حسن خداداد آمد
منزوي:
- به هفت آرايي مشاطگان نيازي نيست که شهر آشوب من با حسن مادر زاد ميآيد
(با عشق 44)
حافظ:
- حافظ از مشرب قسمت گله بيانصافي است طبع چون آب و غزلهاي روان ما را بس
منزوي:
- الهـام بخش من تويي و شـاعرت بي تو از طبع چون آب و غزلهاي روان خالي است
( با عشق 68)
حافظ :
- گفت آسان گير بر خود کارها کز روي طبع سخت ميگيرد جهان بر مردمان سخت کوش
منزوي :
- عشقت چگونه گيرم سهل و به کار بندم پندي که خواجه ميداد وقتي به سختکوشان
( با عشق154)
-آسان گرفتم کار نيش و نوش را از روي طبع امّا هرگز جهان نگرفت بر من کارها را جز به دشواري
(از خاموشيها 84)
حافظ :
- به کـوي عشق منـه بيدليـل راه قــدم که من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد
منزوي:
- عشق گفت: پاي منه بيدليل ره به سفر اي دليل راه من آه اين سفر همان سفر است
( با عشق 188)
حافظ :
- بود آيا که در ميکدهها بگشايند گره از کار فرو بستهي ما بگشايند
منزوي:
- شود آيا که پر شعر مرا بگشايند بال زنجيري مرغان صدا بگشايند
( از شوکران 89)
سه شنبه یکم فروردین 1385
دكتر محمد مصدق
به ياد آن بزرگ مرد مرد، مرد مردستان دكتر محمد مصدق
سخن بي پرده بايد گفت:
وقت رازپوشي نيست
اگر دشمن ز بيم نام تو بر خويش مي لرزيد
و مي كوشيد تا گرد فراموشي
بپاشد روي نام تو
دلم مي گيرد از اين هم نبردان و ز همراهان
كه از خاطر تو را بردند
ندانم من
ز روي سهو
يا از عمد
تو را و رادمردي تو را بردند از خاطر
تو را شير بزرگ شرق!
تو را اي مظهر آزادگي حتا
به نامي ياد ننمودند
و قلب عاشقانت را
به يادي شاد ننمودند
***
اگر او را همان طاغوت
به زندان برد
ابر مرد وطن گر عاقبت در بند زندان مرد
چرا با سوره ي الحمد
روانش را به جنت شاد ننمودند
و نامش را
پس از آزادي مردم
چرا آزاد ننمودند
***
دريغي نيست
تو يادت همچو خورشيد فروزان
جاودان ماند
و نامت را
هزاران سال ديگر نيز
هر آزاده اي با شوق
مي خواند
و مي داند كه در روز مصيبت
همچو كوهي استوار از پا نيفتادي
و در سيل حوادث
سرگران چون كوه استادي
***
دلي آزرده دارم من
و اينك سر
ز حسرت در گريبان برده دارم من
ولي اندوه من ديري نمي پايد
و اي محبوب من
آن روز مي آيد
كه اين مردم
بدان ساني كه تو مي خواستي
دل شاد مي گردند
و از هر بند
به هر نامي كه باشد
عاقبت آزاد مي گردند
***
نمي داني كه بعد از تو چه بر ما رفت
و چه گل هاي سرخي
بهتر از صد گل
هزاران گل
به روز تير باران ها
به روي خاك افتادند
چه تختي ها
پس از آن گونه سختي ها
به مردي جان سپردند به پيش خصم
***
تو بودي اوستاد مردي و رادي
تو درس رادمردي را
به مردان ياد مي دادي
و ما پويندگان راه تو
تا روز پيروزي و بهروزي
به جان، راه تو را پيوسته مي پوييم
و مي گوييم
گرامي باد نام تو
و نامي باد نام تو
حميد مصدق
سه شنبه بیست و هفتم دی 1384
یکشنبه پانزدهم آبان 1384
نمونه سوًالات زبان و ادبیات فارسی مقطع دبیرستان
